يکی بود ، وقتی که هيچکس نبود . يکی بود که همرو از نبودن به بود آورد ، يکی بود که خدا بود !<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خدايی بود که بزرگ بود و بخشنده ، مهربان بود و دانا ، شنوا بود و بينا ، حکيم بود و حليم ، ناپيدا بود و محسوس ! همه چيزو می دونست ... هم نامه نانوشته خواند ، هم قصه نانموده داند ...

خدايی بود که بندگانی داشت ، به تعداد قطره های دريا ، نه ! به تعداد ستاره ها و سياره های دنيا ، نه ! نمیدونم . اما میدونم که بندگان زيادی داشت ...

خدايی بود که بنده هاشو دوست می داشت  ! آخه خودش درستشون کرده بود ، با خاک و آب . با انگشتاش لمسشون کرده بود ، بهشون روح داده بود ، بوسيده بودشون ، واسشون دعا خونده بود و به پيشونی همشون فوت کرده بود ...

خدايی بود که ؛ نه ! خدايی هست که می بيندمون ، می شناسدمون ، دوسمون داره ، تو تنها ترين لحظه ها کنارمون بوده ، تو سخت ترين لحظه ها پشتمونو گرم کرده ...

خيلی کارا کرده تا حالا ، از همون روز اول ...

با توام  ! حضرت خدا ! نه تو حضرت نيستی ، هيچ کسم نمی تونه تو رو حضرت کنه واسه من ! تو خدای منی ، پروردگارمي ، همه کس و همه چيز من ...

لازم به گفتن نيست ، میدونی خودت ، خودت قرارش دادی اینجا ؛ تو دل من ...

درستش کن . باشه ؟ !

 

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید