او به چشمان من  می نگرد و تنها اشک است که از گونه های من سرازير می شود ! فرياد ميکشد که تا کی ؟! و من در سکوت ناباورانگی خفقان گرفته ام . او يا ابا گويان می دود و من تنها هق هق می زنم . مشتی تمام سينه ام را در خود گره کرده و خشم گوشهايم را می سوزاند . ميان رذالت بشر مبهوت مانده ام . ميان سفاهت خلق غوطه می خورم . ميان خدا شناور مانده ام ! مگر نمی بينی خالق؟! گونه های خيس کودکان بی خانمان را . بی کس . ترسيده . منزجر ... اين ابنای بشری اشرفين مخلوقات تواند ! مگر نمی شنوی . ضجه مادران داغديده را ! رحمت کو ! رحمتت کو ! کجاست خدايی که تنها فرياد رس مظلومان است !

نمی دانم . به واقع نميدانم زمان بشر را به کدام سوی رهنمون است ! بی خيالی و بی خبری ما و شکنجه اينان ! 

/ 0 نظر / 7 بازدید