فرشته روی ابر کوچکی نشسته بود . روی کاغذی خم شده بود و با عجله چیزهایی می نوشت . خدا از کنارش رد می شد . لحظه ای ایستاد و نگاهی به دست هایش انداخت که چگونه تند تند روی کاغذ می لغزید . جلو رفت و نزدیکش شد . با انگشتانش چانه فرشته را بالا آورد و در چشمانش نگاه کرد : چه شده که این گونه مضطربی  و با عجله می نگاری . مبادا در حساب بنده ام خطایی کنی ! چشمان فرشته نم شد و لبهایش می لرزید . شرم گونه هایش را سرخ کرده بود . به آرامی زیر لب زمزمه کرد : بنده خوبی است . دوستش دارم و با دقت حسابش را می نگارم . فقط ، فقط …

خدا انگشتش را روی لب های فرشته گذاشت و لبخندی زد : آرام باش . می دانم عزیزم . می دانم . فقط گاهی غفلت می ورزد و فریضه اش فرا مو شش می شود . باز خواهد گشت . فقط دعا کن که زیاد دیر نشود .

خدا رفت و فرشته در سکوت عمیقی ماند . دست هایش را به آسمان بلند کرد و ملتمسانه برای " او " و باقی بندگان دعا کرد …

روزها می گذشت و شب ها طی می شد . فرشته هر بار که خدا را می دید ،سرش را پایین می انداخت و چشم هایش مرطوب می شد . هنوز منتظر بود و خدا لبخند می زد و می گفت : آرام باش . می دانم . فقط کمی غافل است …

سال ها از آن روزها گذشت . فرشته نا امید شده بود و خدا غمگین . گیسوان مهتابی فرشته را نوازش می کرد . دست های کوچکش را میان انگشتان بزرگش  گرفت و گفت : افسوس ! نمی داند که چگونه فرصت را از دست می دهد . نمی داند که چقدر مشتاقم بخواندم تا اجابتش کنم . نمی داند که چگونه درانتظارش هستم… افسوس ! که کم کم دیر می شود .

گونه های فرشته از اشک شیرینش خیس بود . همچنان دعا می کرد . برای " او " و برای باقی بندگان . به فرشته های دیگر که حساب بندگان دیگر را داشتند غبطه می خورد . بندگانی که بیتاب رسیدن صبح و بالا آمدن آفتاب و بیرون آمدن ستارگان بودند تا مشتاقانه به درگاه پروردگار آیند و مخلصانه ذکرش را بگویند و بستایندش و " او " در میان نادانی و دنیا غوطه می خورد .

بالاخره زمان موعود رسید . دیگر وقتی نمانده بود . فرشته صورتش را میان دامان خدا پنهان کرده بود و اشک می ریخت . خدا نوازشش می کرد و اذن می داد.

بالاخره رسید .

زمان " او " تمام شد . جسمش به میان خاک های تیره بازگشت . به عمق زمین و روحش میان دالان های تاریک و روشن سرگردان  گشت . فرشته سرش را بالا آورد . در دیدگان نمناک خدا نگریست و ملتمسانه زمزمه کرد : اکنون او را چه خواهد شد ؟!

خدا گونه اش را بوسید و صورتش را با انگشتانش پاک کرد : زیان کرد . سخت و بسیار . غفلت ورزید . نادانی و حب دنیا و مجهولاتش را بر 17 رکعت ذکر و مغاذله با من ترجیح داد و اکنون خواهد فهمید که چگونه دیدگان خود را سیاه کرده . روزی عاجزانه تقاضا خواهد کرد تا بازگردانمش تا جبران کند . اما افسوس که آن روز راه گریزی نیست . زمانی برای جبران نمانده …

برخیز ! نوزادی در راه است . جای او را در میان ناگواری های دنیا خواهد گرفت . همانند او قد خواهد کشید و زمانش اندک اندک به انتها نزدیک خواهد شد . برایش دعا کن . دعا کن که همچون " او " غافل به انتها نرسد …

/ 0 نظر / 10 بازدید