<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

فرشته کوچک روی زانوهای خود نشسته بود و با انگشت های کوچکش دانه دانه های گرد و

سياه رنگ انگور را به خوشه می چسباند .و روی  شاخه ها می نشاند .هر خوشه که تمام می شد لبخندی می زد و به خدا نگاه می کرد . خدا روی خوشه می دميد و خوشه مزه زندگی می گرفت . شاخه ها کم کم پر می شدند و خوشه های سياه و براق انگور روی شاخه می درخشيدند . فرشته کف دست هايش را به هم ماليد و نگاه شيرينی به چشم های خدا انداخت . خدا پيشانيش را بوسيد و در گوشش چيزی زمزمه کرد . فرشته ابروهايش را در هم کشيد و نگاهی ناباورانه به خدا انداخت و دوباره روی زانوهايش نشست . دست هايش را زير چانه زد و چشم هايش را تنگ کرد و خيره به دوردست به انتظار نشست . چند روزی گذشت . فرشته کم کم خسته می شد . چشمانش می سوخت . می خواست حاصل زحمتش را ببيند . اما خبری نبود . سرش را پايين انداخت و با انگشتانش روی ابرها نقش می کشيد . سرش را که بالا آورد ، مردمانی را ديد که انگورهای او را می چيدند ... سرمستی وجودش را گرفت و لبخند پهنای صورتش را پوشاند . دامن خدا را کشيد و گفت : نگاه کن ، انگورهای مرا می برند .روزی آن هاست . از آن می خورند و تو را سپاس  می گويند . شيرين است ! نه ؟ خدا دست های کوچک فرشته را میآن انگشتان بزرگ خود گرفت و فرشته کوچک را روی زانوهايش نشاند و باز آرام در گوشش چيزی زمزمه کرد . بغض گلوی فرشته را فشرد و هاله ای از نم چشمانش را پوشاند : نه! انگور میوه بهشت است. مسمومش نمی کنند. .مگر نه ؟!

 خدا لبخند تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد : به راستی که انسان سخت زیانکار است ...

 

 

میوه بهشتی فرشته می ميگساری آدمی شد ! میوه بهشتی فرشته فراموشی و نابودی آدمی شد.

فرشته ملتمسانه به چشمان خدا می نگريست و گونه هايش با اشک شيرينش شسته می شد ...

باور نمی کرد  ...  " از آن می خورند و تو را سپاس می گويند..."

از آن مسکر می سازند و در سکر غفلت خود غرق می شوند و تو را از ياد می برند.

از سر شور ناله می زنند و نمی دانند آتش بر خرمن خويش می کشند.

روزی پاکيزه را حرام می کنند و در نادانی و بيهوشی محض به خيال خود مسلمانند 

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید