زمانی می رسد که می بینی دور شده ای ...

از همه چیز و همه کس ، از آنچه می دانستی و به آن معتقد بودی .

می بینی که دیگر اعتماد نیست و حتی میان حرف ها هم ، توهمات و پندارهای نگران کننده ات رسوخ می کند.

می ترسی !

همه آدمیان را دزد می پنداری که نه می بینی که کمین کرده اند .

سوهانی روحت را سایش می دهد و ذره ذره  می کاود و سوراخ می کند و سوراخ می کند ...

افکارت کلافی سر در گم شده که دیگر زبر دست ترین ها هم نمی توانند سرش را بیابند .

اعتماد نداری !

مطمئن نیستی ، از هیچ چیز .

سخت است ...

اعتماد و عشق با همند جانم !

باقیمانده های عشق دلت را می لرزاند ولی اعتماد نیست و تو لرزان و نگران خسته می شوی .

عزیزکم باور کن آسان نیست ...

دل بستن شاید آسان به نظر آید اما دل کندن هیچ گاه ساده نیست .

میان آدم های دور و بر ، عابران پیاده و سواره ، سلام ها و جواب ها ...

شاید یک نفر در دل بنشیند و همان جا دل خوش کند و ارزشمند شود !

آن گاه است که اثر می گذارد و جاودانه می شود و ...

بفهم که احترام نوری است که یک رابطه را مقرر می کند و دوست داشتنی .

بدان که گاه می توان با همه کس و همه چیز حتی خود و دل خود هم لج کرد ، همه زندگی را دست باد داد و تصمیم به فراموشی گرفت و فراموش کرد !

به همین سختی ...

به همین سادگی ...

معتقد باش که رابطه های  ارزشمند نیاز به مراقبت دارند .

دوست داشتن و آزار دادن جور نیست با هم  عزیزم ...

  
نویسنده : ریحانه زمزمه ای کرد ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥


 

تا انتهای ریشه های مرا کرم خورده است

...

باید

دوباره بگیری

بکاری ام

  
نویسنده : ریحانه زمزمه ای کرد ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥


 

اگر می خواهی سخت نباشد

آن لحظه به این فکر نکن که دوستم داری

وقتی حواسم نیست نگاهم کن

وقتی حواسم هست مرا ببین

وقتی انگشتانت را میان انگشتانم می فشارم

چشمانت را ببند

به همان لحظه بیندیش

نه به لحظه ای بعدتر که چشمانت را می گشایی

و مژه بر هم زدن مرا می نگری

وقتی قدم به قدم سنگفرش سرد خیابان را می پیماییم

به این فکر کن

که تو سرشار از عشقی

و من سرشار از محبت

به این فکر نکن که لحظه ای دیگر

روبروی هم می ایستیم و

چشم در چشم هم

تو غرق در گرمای شیرین نفس های منی

و من سر مست از نوازش های تو

به آن لحظه بیندیش تنها

به همان قدم

به همان راه

به همان لحظه

به همان حس

تنها همان لحظه است که جاری است

تنها همان لحظه است که در بند و اختیار ماست

شاید لحظه ای بعدتر ، بعیدتر از همیشه باشد

شاید لحظه ای بعدتر خلق نشود

شاید سهم من و تو تنها همین لحظه خرسند خرد است !

 

پ.ن : نمی دونم اینو کی سروده !

  
نویسنده : ریحانه زمزمه ای کرد ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥